موضوع فیلم «بی عشق» چیست؟

موضوع فیلم «بی عشق» چیست؟

فیلم «بی عشق» نگاهی به روسیه در دوران پوتین دارد

آندری زویاگنیتسف، یکی از سرشناس ترین فیلم سازان سینمای حال حاضر روسیه، از زمانی که کوچک بود به عشق آل پاچینو به بازیگری و سینما علاقه مند شد و راه طولانی را از سیبری تا مسکو و نظافت خانه های مردم و پارو کردن برف خیابان ها را گذراند تا سرانجام پا به بنیاد هنرهای نمایشی روسیه گذاشت.

اغلب اوقات فراغت خود را در دوره جوانی به موزه سینما می رفت و در آن جا بود که با سینمای فیلمسازان مولف فراتر از مرزهای روسیه آشنا شد، افرادی مانند برسون، آنتونیونی، برگمان، کوروساوا، بونوئل و همین طور تارکوفسکی. در طول یک دهه تنها دو بار به عنوان بازیگر در تئاتر به ایفای نقش پرداخت و بر اساس گفته خود او هیچ نقش تلویزیونی خوبی به وی پیشنهاد نشد و در نهایت از بازیگری بیرون رفت و دوربین به دست گرفت.

هم اکنون از این که بازیگری را رها نموده پشیمان نیست و عنوان کرده است: «از زمانی که اولین فیلمم را ساختم دیگر به هیچ عنوان جلوی دوربین نرفتم. از آن وقتی که بازیگری به عنوان دغدغه اصلی ام به حساب می آمد، زمان زیادی گذشته است. به طور کلی فراموشش کرده ام. افراد زیادی وجود دارند که این کار را بهتر از بلد هستند. هیچ دلیلی نمی دیدم که بازیگری را ادامه دهم.»

از نخستین تجربه های کارگردانی برای زویاگنیتسف ساخت تیزرهای تبلیغاتی برای تلویزیون بود، کار خیلی دشواری که استعداد فوق العاده اش را یک دهه محدود و سرکوب کرده بود. در حال حاضر زویاگنیتسف در روسیه به عنوان فیلمسازی منتقد و معترض محسوب می شود، افراد زیادی از قبیل سیاستمداران روس، وی را فیلمسازی متفاوت می شناسند، لقب یهودا را به او داده اند و متهمش کرده اند به سیاه نمایی، به این که روسیه را کشوری کثیف، سرشار از ناامیدی و مردمانی نشان می دهد که بی اخلاق و بی رحمند. هر چند این دیدگاه و عقیده محدود به سیاستمدارانی نمی شود که نگران آبروی بین المللی جامعه حال حاضر روسیه می باشند، افراد عادی هم در فیلم های زویاگنیتسف به دو گروه عمده قسمت بندی می شوند.

آنها که دید سرد، سیاه و عیب گیرانه و زبان تلخ او در تعریف زندگی روزمره را متوجه می شوند و کسانی که بعد از مشاهده فیلم های زویاگنیتسف احساس می کنند بیننده ی یک نقد غیر منصفانه بوده اند و گاهی اوقات هم نگاه او را توهین آمیز خطاب می کنند. از سوی دیگر فضاسازی های احساسی، تکیه به نورهای طبیعی و نماهای باز در سینمای زویاگنیتسف باعث شده تا تعدادی از افراد هم او را مقلد سینمای آندری تارکوفسکی بنامند و به همین دلیل وی را به دیده تردید نگاه می کنند و بر این اعتقادند که شهرتش را مدیون تقلید از استاد تکرار نشدنی سینمای روسیه است، آخرین فیلمسازی که سینمایش در غرب کالت شد.

دولین، منتقد اهل روسیه ولی در جواب به این گروه می نویسد: «تردیدی نیست که زویاگنیتسف تحت تاثیر تارکوفسکی قرار گرفته است ولی این ادعا که او یک مقلد صرف است، بی پایه و اساس است. چنانچه همه افرادی که در روسیه از تارکوفسکی تقلید می کنند، به موفقیت رسیده بودند، هم اکنون میلیون ها زویاگنیتسف داشتیم.» هواداران زویاگنیتسف در روسیه وی را به عنوان ایده آل گرایی می شناسند که فیلم هایش بازتابی از اصل زندگی در روسیه است، تصویر واقعی که خیلی از فیلم سازان دیگر سعی می کنند از آن دوری کنند و ترجیح می دهند در ازای آن فیلم های وطن پرستانه یا کمدی بسازند.

در سال2014 زویاگنیتسف یک فیلم شرایط حال حاضر روسیه را به معنای واقعی کلمه ساخت. «لویاتان» یک فیلم جاه طلبانه و آزار دهنده بود؛ یک اثر انجیلی، یک داستان کلاسیک روسی (مانند آثار داستایوفسکی) و به نوعی نشان دهنده جرم در فضای سیاسی جاری و دولت روسیه. می توان با یک نگاه مختصر به روندی که کارنامه زویاگنیتسف تا امروز طی نموده، مدعی شد که وی هر چه جلوتر می رود در بازتاب چیزی که او به عنوان واقعیت زندگی در روسیه خطاب می کند و در نگاه استعماری اش به مولفه های سیاسی و اجتماعی جسورتر می شود. «بازگشت» نخستین اثر زویاگنیتسف- محصول2003 و برنده شیر طلای ونیز، گذشته از زمان و مکان بود و اتفاقات فیلم به نقل از خود زویاگنیتسف می بایست در یک فضایی اثیری ساخته می شد.

(النا) به عنوان نخستین فیلم فعالیت کاری او بود که زمان و مکان درستی داشت و لویاتان هم در ارتباط با اتفاقات روز و در یک فضای روستایی و ملموس صورت می گرفت. این دو همراه با «بی عشق» آخرین فیلم او، که در جشنواره کن2017 جایزه مخصوص هیئت داوران را از آن خود کرد و در کنار پنج فیلم کاندیدای اسکار فیلم خارجی زبان هم قرار گرفته است، سه گانه ای را تشکیل می دهند که با زبانی استعاری سعی در فهمیدن واقعیت اجتماعی و سیاسی مردم روسیه دارد. سه گانه ای که مثال بارز سینمای سمبولیک، سبک فراموش شده ای در روند اصلی سینماست. بعد از سختی هایی که لویاتان برای نمایش در روسیه با آن رو به رو شد، این دفعه زویاگنیتسف و تهیه کننده اش تصمیم گرفتند فیلم را بدون گرفتن کمک پولی از دولت بسازند.

رودنیانسکی، که دو فیلم گذشته زویاگنیتسف را هم تهیه کرده بود، در مصاحبه ای که انجام داد گفت: «وزارت فرهنگ روسیه در واقع از سرمایه گذاری بر روی فیلم «لویاتان» راضی نبودند و این نارضایتی را به واضح ترین شکل ممکن نشان دادند و عنوان کردند که دوست ندارند یک مرتبه دیگر این «اشتباه» را تکرار نمایند و در نهایت حمایت پولی برای فیلم جدید او از سوی دولت دیگر وجود نخواهد داشت. به این ترتیب شد که با همکاری روسیه، فرانسه و آلمان فیلم «بی عشق» ساخته شد.» نکته جالب توجه اینجاست که بی عشق در مقایسه با لویاتان توجهات سیاسی کمتری دارد و اغلب به تنهایی، گوشه گیری و تبعات سخت خودخواهی انسان این دوره می پردازد. اگر لویاتان صدایی اعتراض آمیز به دولت بود، بی عشق نشان دهنده تنفر از وضعیت انسانی در روسیه است.

بی عشق ماجرای دردناک طلاق یک زن و شوهر روس از طبقه متوسط جامعه است که در شهر مسکو سکونت دارند و روند کارهای این طلاق قبول مسئولیت فرزند ده ساله شان بار سنگینی است که هیچ یک از آن ها نمی خواهند آن را به قبول کنند. ماجرای فیلم در سال2012 شروع می شود، دوره ای که به گفته زویاگنیتسف مردم روسیه در طول تغییراتی که در شرایط سیاسی کشور به وجود آمده بود، «سرشار از امید و منتظر یک تغییر بودند و گمان می کردند دولت این دفعه حرف های شان را خواهد شنید. ولی در سال2015 که آخر قصه در آن به تصویر کشیده شده است، روزهای نهایت ناامیدی آن هاست؛ بدون داشتن حتی کوچک ترین امید به وجود آمدن تغییرات خوب و سلطه فضای نامناسب و نظامی گری در کشور، حس محاصره شدن در بین دشمن.»

(بی عشق) در زبان روسی (Nelyubov) که مفهوم کلمه آن دقیقاً «نه عشق» است به نقل از شخص فیلمساز کلمه ای است که در زبان عامیانه از آن استفاده نمی شود و بیشتر شاعرانه است تا عامیانه. تعریف مناسب و دقیقی از ماجرای فیلم است. با توجه به این که فیلم در آغاز به نظر داستانی پر تعلیق از تلاش برای یافتن گمشده ماجرا است، خیلی سریع مشخص می شود که در اصل دریچه ای به درون تاریک و سیاه خیلی بزرگ افراد سردرگم کشوری مملو از بدبختی است.

در روسیه ای که در فیلم «بی عشق» مشاهده می کنیم، نظام سرمایه داری به فساد و نابودی رسیده، روابط انسانی قراردادی و بر اساس منفعت شخصی شده است و فقط موضوعی که افراد برای به دست آوردن آن تلاش می کنند، پیشرفت رتبه اجتماعی می باشد که آن هم زمانی حاصل می شود، چیزی به غیر از بی عاطفگی و خودشیفتگی در پی ندارد. پروپاگاندای جنگ در اوکراین به صورت پی در پی در اخبار تلویزیون مشاهده می شود ولی مقامات نسبت به تخریب و نابودی که در حال اتفاق افتادن است، هیچ عکس العملی نشان نمی دهند، چون نابودی قبل از این همه جا را در بر گرفته است.

آلیوشا، پسر ژنیا و بوریس، زن و شوهری که در آستانه جدایی با پای پیاده از مدرسه روانه خانه می شود. تنهایی او در قابی دیده می شود که در کنج آن بچه ها مشغول بازی هستند و پسرک راه خود را در پیش می گیرد. شب بعد از آن که بوریس به منزل بر می گردد، درگیری لفظی میان زن و مرد بر سر نگهداری از پسربچه به وجود می آید. ژنیا قصد دارد پسرک را به مدرسه شبانه روزی بفرستد و بوریس از رها کردن پسرش احساس خوبی ندارد و در عین حال دلش نمی خواهد زندگی مشترک جدیدی را که به زودی با زن دیگری شروع می کند، با قبول کردن مسئولیت آلیوشا به خطر بیفتد. کاملاً مشخص است که هیچ یک از آن ها نمی خواهند آلیوشا در زندگی آینده شان که در حال شروع شدن است، سهمی داشته باشد.

در این لحظه با یکی از ناراحت کننده ترین و آزاردهنده ترین سکانس های فیلم مواجه می شویم. آلیوشا باوجود اینکه غرق در اشک است و با گریه ای بی صدا پشت در اتاق ایستاده است و می داند که سرنوشت بدی در انتظارش می باشد.

فیلمساز توضیح می دهد که تمام ایده فیلم از همین تصویر شروع شده است: «من و همکارم اولگ نگین که نویسنده است شروع به کار نوشتن این فیلم نامه کردیم و این نخستین چیزی بود که برای شروع به ذهنم رسید و می دانستم که در کدام لحظه از فیلم باید از آن استفاده نمایم. در نهایت باید اقرار کنم که تمام فیلم در واقع از همین یک تصویر شروع شد. این فیلم از اهمیت بسیاری زیادی هم برخوردار است زیرا به شدت قوی است و بیننده را واقعاً تحت تاثیر قرار می دهد، تاثیری که فکر می کنم تا پایان فیلم آن را رها نکند.»

حق با زویاگنیتسف می باشد، این سکانس نخستین ضربه احساسی فیلم را ایجاد می کند و با دومین سکانس احساسی فیلم که تقریباً در انتهای آن وجود دارد، لحظات نابی را رقم می زنند که تاثیر آن نه تا انتهای فیلم بلکه تا مدت زمان بیشتری در ذهن مخاطب باقی می ماند. فردا صبح آلیوشا آپارتمان بی روح و سرد را با هدف رفتن به مدرسه با کوله ای بر پشت ترک می کند، از پله ها پایین می رود و دوربین میخائیل کریشمن، فیلم بردار مورد علاقه زویاگنیتسف، خیلی آرام پشت سر او حرکت می کند، تصاویر منحصر به فرد و جادویی از این قبیل در فیلم های زویاگنیتسف زیاد دیده می شود که در خاطرمان باقی مانده است.

Related post

The Top Breakfast And Brunch Spots In Hove
The Top Breakfast And Brunch Spots In Hove
The Top Breakfast And Brunch Spots In Hove
The Top Breakfast And Brunch Spots In Hove

2 Comments

  1. 27 Aug 2018
    Brandon Kelley

    Neque porro qui squam est, qui dolorem ipsum quia dolor sit amet, consectetur, adipisci velit, sed quia non numquam eius modi tempora.

    Like Reply
    1. 27 Aug 2018
      Brandon Kelley

      Neque porro qui squam est, qui dolorem ipsum quia dolor sit amet, consectetur, adipisci velit, sed quia non numquam eius modi tempora.

      Like Reply
  2. 27 Aug 2018
    Brandon Kelley

    Neque porro qui squam est, qui dolorem ipsum quia dolor sit amet, consectetur, adipisci velit, sed quia non numquam eius modi tempora.

    Like Reply

Leave A Comment